چكيده هاى ناب
مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگر.....با ذكر نام ومــــــــــــــــــــــــــــــــــــاخذ وچه ميل عجيبى در بال پرنده احساس من تو از كدامين دست خدا آب نوشيده اى؟ در آن باغ بهشت كه خدا غصبش كرد! كه چنين شيرينى و من از ذائقه نمى افتم از آن طعم جادوئى بگو:در كدامين سمت ايستاده اى كه بهار از تو مى گذرد من دريا مى شوم پراز موجهاى وحشى يكى يكى در دامان تو آرام مى گيرند واز كدامين قبيله اى كه با خداقرابت دارى واين همه سيب!!! به امانت! بي حرف وحديث بپرتوخوابم پشت سرآفتاب كه رفت ، توبيا شب مرا روشن كن ماه آسمانيم يواش يواش بسرتوحوضچه دلم پنجره هاى اتاقم همه دوجداره اند بيدارمان نمى كند هيچ صدائى چراغهاخاموش توگرم مى شوى ازمن من داغ ازتو دلت شوررفتن نزند ، كه تو درخواب منى دوست دارم باتوبازى كنم: شطرنج خيره ومبهوتت شوم :كيش تو تومرا مات كنى تاابـــــــــــــد نكند: بپرم ازخواب ، تونباشى پيشم!! دل آينه آب مى شود كه تو ناز دارى ، عروس فصلهاى سبز ازدحام چشمهائى هوس آلود در مدار جاذبه چشمان تو مزرعه اى آفتابگردان لاجرعه مى نوشــــــــــد تورا حسى برهنه مى شـود بى پروا وقتى پرنده احساسم مى خواند نيلوفرى پيچ ، پيچ مى خورد دور خم خوش تركيبت گرم ، گرم تب مى كنيم اوج مى گيريم تا هفت آ سمان و تو ستاره باران مى شوى! انتخاب ازوبلاگ http://www.hasti97.blogfa.com/ موج توئى وميل به ساحلم كــن اى ابر برآمده به آســــــــــمانم برمن ببارو نم نمــك تـــــرم كن با تـوكه باشم سر پرواز نــدارم قيچى را برداربى بال و پرم كن گرچه نمانده است مرا تابو توانى با گوشه چشمى پرشوروشرم كن انتخاب از وبلاگ http://www.shaparak97.blogfa.com/ ابرى دلتنگ ، بغض كرده بر كوهســـــتان بوى چاى ، چوب نيم سوخـته در يك اجاق درجنگل قدمــهاى لرزان يك مسافر وجاده ايكه مى بلعد مرا گم شـده ام در حسرت رسيدن به مدار عشق تو بگردم ، بگردم با چمدانى پراز خاطره هاى تلخ وشيرين ودفترهاى سياه شده چون بخــتم پيداكنم جائى ، زمانى راكه عاشقت شدم وعبور كردم از فصل جوانى شادابي يم ، نفسهايم راگرم گرم تقديم تو كردم بگردم جمع كنم تكه تكه لبخندهايم را به روى لبهايم به تصوير كشم يك لحظه خنديدن را وبشمارم پروانه هاى در پيله مانده را! انتخاب ازوبلاگ آه به فصل سرد كلاغ رسيده ام به شماره افتاده است نفسهايم بالا نمى آيند حتى باپله هاى برقى لخته بسته است در ترافيكى عجيب بغضهائي در هيئت هيولا ، درگلويم چه ماجراى غم انگيزى خنجرهائي برپشت غزلهايم درحنجره ايكه بوى عشق مى داد از گرميش يخهاي ياس و نااميدى آب مى شد: دل هر سنگـــــدل دلربا فصل فصل كلاغ من است وبارش زمهريرى از غمـهاى كهنه وبرگهاى خزانش شاه بيتهاى شعر من وگل سرسبد غزلهايم دركرختي ى جاده هاى سردوبى انتها پرپرشده اند فصل پائيز من است وآفتاب برلب بامم ، چه آسان رنگ مى بازد!! انتخاب ازوبلاگ http://www.hasti97.blogfa.com/ براى رسيدن به تو طناب پلكــــان بالابر ، احتياج نيست عاشقم كه باشى:رودابه مى شوى و موهايت بالابرى براى من عاشقت كه باشم: تب مى كنم ، گرمه گرم درارتفاعت اوج مى گيرم وقتى سربه روى شانه ات كه بگذارم ودر دامان آبيت تن به نسيم خنك شبانه ات بسپارم ابرى مى شوم ، خيس وپراز باران باز مى كنم پنجره احساس حيات را در گنجشك كوچكى كه مى شويد تن خويش در حوض آبى حياط وسينه ريزى از الماس برسرو سينه درخت کاج. يادآن جنگل سبز،ياد آن كلبه رؤيائى به خير قصه مى گفتم برايت از پريشانى موهاوتيغ ابرويت قصه مى گفتم: از نسيم كه سر مى خورد روى تنت زير پيراهن خيس از بارانت تو فرارمى كردى از دستم مى گرفتم از دستت گلهاى وحشى را خشك مى كردم لاى دفتر از برايت قصه مىگفتم از پريشانى موهايت كه به هم مى ريخت مرا،دورآن آتش تنگ غروب تبدار تومى شديم منو پرده وپنجره آن كلبه دلتنگ چه فضائى،چه هوائى،چه صفائي داشت توى آن شب هاىخوب مهتابى طعم شيرين شور لبهايت! طعم بهار دارد چون نسيم بر آينه مى وزد بافه بافه خوشه هاى گندم را مى سپاردبه اشعه خورشيد گرم ، گرم چشم گل افتابگردان را وقتى نفسى نشان از عشق دارد سلولها باد ميكـنندو متورم ميــشوند پوست آدمى داغ ميـشود پاها خيابان گرد كوچه به كوچه پارك به پارك نيمكت به نيمكت ذره ذره زلال ميـشوى وجارى رود ميشوى ، دريائى پرازموج سر مى گذارى ،آ هسته آهسته به روى سينه ساحل! به كـوچه بزنـيم ، به هم شانه هايمان را زير يك چـتر، توى يك معبردلتــــــنگ بسـپاريم دلمــان رابه بازى ي كودكـــانه خيلى خيلى كــودك شـويم بخريم يك آبنــبات چـوبى تواز آبنـــباتو من از لبـــهاى تو... بشــنوم ترانه اى را كه در مهـــتاب ميخواندى از پرستو ، غروب دريا كف و موج دل من بنفشه وجويبار هواى خيس وعطرگلهاى پيراهنت از تمشك وبلــوط ازبهت منو خيره به چشمانت ماندن از سرخى گونه ها وشرم نگاهت شال وكلاه از رفتن من به شاليزار وســـپردن تمام خودت : به من مرد خيس شالـــــيكار! به كجامى بريد مرا؟ اين جسم يخ زده بى رمق را اى خيابانهاى سرمازده كه دروجودتان همه سردى ، همه درد بوى دلتنگى مى دهيدونامهربانى بوى چشمـــهائى جستجوگر جائى دنج ، كمى تاريك زير يك چتر وقدمــهائيـكه سردرگم يكديگرند گاهى سرد ، گاهى گرم مى لولند به هم باچهارفصل آسمانتان نفس كشيده ام ودر جاى جايتان: گاهى بهار ، تابستان گاهى پائيز، گاهى هم درفصل زمستان چون ابر باريده ام رؤيا دررؤيا :تلخــو شيرين هــنوزباقيست رد زخمى ى عبورم ازكوچه پس كوچه هايتان وياسهاى عاشق و مستى كه در پس پنجره هايتان از تب عشق مى سوختند به كجا مى بريد؟ واگــــذاريد مرا در پس این : پنــجره كهـنه تنـــهائى ى خويش! در خيابان زندگى جاريست توى يك كوچه بن بست پس ديواري بلند پشت يك د ر ، پنجره تن يك آدم خسته مثل يك تكه سنگ روحى زخمى ، نفسى سرد دل يك آينه را مي زندچنگ! همهمه اى برپاست از نفس گرم يك عاشق توده اى خاك سيگار برجاست! هزاران حرف ناگفته هزاران رنگ تودر تو به وسعت تمامى كوچه هاى شهرمان دفتريست پر از واژه هاى آشنا با چشمهايت برايم غزل بگو كه بوى عشق ميدهندورسوائى دل من هرچه گفتم از جادوى چشمان تو بود واين دل نازك من ، آينه شد زلاله زلال وتو نقش بستي در كنجش مواظب چشمهايت باش كه چهار فصل عمر من از رنگ چشمان تو ميگذرند گفته بودم هرگز به چشمانت نظر نكنم و در حوايلش پرسه نزنم اما چكنم: كه پرستوى نگاهم جلد آسمان چشمان تو اند!! بوى دستان تو را مى گيرد وقتى باتمام حسهايم برخورد مى كنم باتو گل انار مى شكـــفد به اندامت ماه مى شوى! مى درخشى به آسمان چشمهايم وقتى حس زخم خورده ات رابه آينه مى سپارى آهسته ، آهسته بالا،پائين جريان مى يابى دور مى شوى از من وخيابانى كه بوى حادثه مى دهد وشلاقى زوزه كشان،نفس عشق را مى برد کلاغها،قاروقار هورامى كشند مراسم به پايان رسيد جرم: قانونى نانوشته را شكسته اند!! رها شد از يخ زدگى بايد برخاست ورفت از ابتداى شهر عشق محل به محل ، پرسـه زد كوچه هائى راكه تبدارند وبيـــتاب وعبور كرد از زيرچنارهائى كه تورا ميشــــناسند وبارهاسـروصورتت را بوسـه زده اند با حال عجيبى كه بوى دلدادگى ميدهد بايد شعر سـرود واز الف تا آخرين حرف برايت بنويسم دوستت دارم ،دوستت دارم وتو در هجوم واژه هاى بكر و ناب در شعر من جاي بگيرى وفال من با نام زيباى تو متبرك شود!! يك دم بى بازدم ، فروميرود ومنفجرت ميكند هــوائى كه زندگى بخش است وعــبورهائى بى سـرانجام مسافرانى بى چـشمان منتظر سلامـهائى بى جواب بلوغـــهائى بى فصـل كودكى وعـروسكـــهائى كه پيرند ، بوى كهنگـى ميدهند! وقتى تونيستى بال پرسـتوها بى هوا مى مانند وپنجره اى به روى پروانه اى باز نمى شـود زندگى يك ميوه كال كالست وقتى تو نيستى اصلا اتفاق خوبى نمى افتد هيچ دلى عاشق وهيچ گناهى شيرين...... اولين اتفاق بدى هم كه مى افتد: من بى تو مى م................ عطروبوی این قهوه تلخ که می رقصند به ناز تو می برند به رویایی سبز مرا می شکـــنند سکوتم را ، تاحرف ببارد زلبهایم وگلستانی بشکــفد به باغ چشمانت برهم بریزم ، بانازی که می ریزی زاندامت کمی قدم بزن در امتدادمنو ارزوهای من اهسته اهسته عبور کن این جاده همه بیراهه را پراضطراب ،در اين شهر جنون زده كه مويه مى كند زخمهايش را ريخته برسردى خيابان زوزه هائيكه برتوشلاق ميشوند وچشمان كلاغهائيكه آوار برنيمكتى كه بوى سلام ميدهد مبادا تو از مدار گرم عشق بگذرى دستى براندامت كشند پنجره هائيكه به سمت تو بازند وسايه اى چتر شود بر سرت نكند پرستوئى بپرد از چشمانت!!! عبورهاى مكـــرر سرگردان درهــواى تو،درآن تاب دل انگــــيزت آن پیچش جادوئى درفصلى كه مى گريزى از مردمكـــهائى كه هـيزتواند مى شمارند قدمــهايت را تادر كدامين كوچه،ايستگاه با كدامين بـوق،نگاه خودباخته توسلام شوى ودر كدامين نبض ،تسليم شوى به عشق ســپارى تنت را وملكه ذهنت شود: آن لحظه هاى ، يادش بخـــير!! سلول،سلول جانم رابه آتش مى كشند خاطرم را پر مى كنند از تو كه لحظه لحظه هايم را به بند مهرت كشيده اى وچون دانه اسپند برآتش با هر اشاره ات مى تركند بغضهايم سيل در مسيل جارى وتير حادثه از چله رها برباكره گى افسانه ايت در دامان هوسهاى برهنه وهجوم باورهاى زخمى دفترت ورق مى خورد از حادثه هائيكه بوى ديروزها را مى دهند تو اينك در افق نشسته اى ومن در سايه ات آهسته آهسته هاشور مى خورم!!! دل، گرم قدمــهايم،قرص نفســهايم چون آتش كه شـراب تومى جوشـــد در جام تـنم وقتى پنجره شبت را مى گشائى برمن تنم پراز بوى گل شمعدانى باران،باران غسل مى دهد تن خيس خورده ام را گلاب تنت اما دريغ! همه اشتياقم،همه پرباريم از تو قرص نكرد دلت رادر همراهى با من بى اعتـــناگذشتى وقتى بر گرده همه روياهايم،موج مى زدم درفصلى پرازسوز انجماد گل يخ شـدم،بى تو!!! زنگار بسته در گلويم بوى نا،بوى مرگ ميدهد تارهاى زمخت حنجره ام سمفونى مرگ مى نوازد برتن زخميم از شلاق فصلهاى انجماد مى پيچم به خود طوفانى ارتفاع تورا مى دوم،شايد برسم به سلام شبانه ات،باز استنشاق كنم بويت وقتى در بسترم مى ريزد سايه خيالت واز همه جهات تسخيرم مى كنى پراز امــــــــــــــيد اين حجم مچاله شده را!!! بو ..... بو ..... وبوى تو وسايه اى كرخت و سرد مانده به جا از نبضى داغ كه مى رقصدغمهــايش،بغضهــايش را وتو گم شده درصداى سكه هايت نمى دانى چه مى كند بادرد وضجه هاى فروخورده اش را،چگونه مى خندد براى تو لحظه لحظه هايت را سطر به سطرطــلائى شيرين مى نويسى در دفتر خاطراتت!!! هوائى ميــشود دلم از بوى شانه هايت نسيم وحشى و بكر شب موهايت وقتى بوى بهار نارنج مى دهى بهار از تن ترد ونرم تو مى وزد به من نوبرانه لبـهايم مى شودطعم تمشك لبهايت از نفس پراز عطر ياست عشق مى ريزد،لرزشى شيرين به من گم مى كنم دست و پايم را وقتى:تو با نمك مى خندى مى ريزى آتشى درون سينه پرسوزمن به كوچه ات رها مى شوم زائرى كه همه وقت ،طواف مى كند تورا!!! كه مى رفتم به بوم زندگيم رنگى تازه بزنم فالى شايدتو بيائى به سرنوشتم بر لوح دلم كه اسم تورانقش زدم به كوچه هائيكه زخم مى روئيد بر تنم وپشت پلكهاى توباغ آرزوهاى من مى شد پراز گل ،گلهاى رنگ ووارنگ ودل،دل،مى شد خرابه خرابه تو با گوشه چشمى راهت به دار آباد دلم مى افتادكه به جرم دوست داشتنت به پشت حصار بي كسيها شانه به شانه تيره بختى حكمش دادند ودر بازى ناز چشمانت ، باز قاپ قمارزندگيم بز ، بز......... آينه ام ، افكارم در سرزمين پراز كفر اقبالم دلشوره سفره دلم مى شود ، شوربختيت! وخيابانهائى كه تورا وسوسه مى كنند گرم و گرم گونه هايت را به گل سرخ مى رسانند هرصبح چند خط مى دوى؟ ناز چند اتوبوس را مى كشى به ايستگاه آخر تنه چند جوانك را مى تكانى ازلباسهايت؟ هنوز رژلبهايت سرخ است؟ سردرد روزانه ات را چند قرص مكيده اند؟ راستى اين شهر شهر حاصلخيزيست وچه گزنه هاى آزاردهنده اى غروب كه برمى گردى باز دلت را به همراه خواهى داشت!؟ توبيالبالبم كن حرف .حرف دل است نه گل ، نه قنارى ، نه بهار ، نه پائيز حرف دل كه مى گيرد ،مى گريد مى گريزد از من ، تا كجاى ناكجا گم مى شود در تو،در خيالت ، شبت دكمه و رنگ پيراهنت حسش شولائى مى شودبرتنت مى ماسد بر پوستت نسيمى ترد ولطيف چون جان تورا بغل مى كـــند تب آلود مى سوزد،داغدارت مى شود عاشقت سر به دارمي شود گاهى كـبوتر،مى پرد بر بامت دلت را پر از عشق مى كــند وتو،پرستو پرستوهـــــوائى مى شوى!!! درازدحام عـطر موهايت دلم را تكه تكه به نام خودت گل كاشتى نرم ونرمك ماليت كردى مرغكى را كه به دريا مى رفت ومرا كه در كوچه ات پرسه مى زدم درسياهى ى شبهايت جادويم مى كردى رها درپشت پنجره اى رو به انتظار استجابت شايددر دستانم سيبى بگذارى نفسم بوى تورابگيرد مرادش را از آن درخت مقدس اساطيرى آن نفس گرمى كه همراه آفتاب آمد تا دخيل ببندد ، شايد به شاخه اى كه عصاى دست موسى شد!!! تب هاى سرگردان نفسـهائى كه صف كشيده اند تا بشـنوند دعاى صـبگاهى تا تو به سلامت به رسى به من نگـفته بودند در مدار آفتاب بچرخم بچرخم تا سرم چون گلوله تـوپ گل شود وقتى تو سر بازى دارى بامن راه مى افتى در شهر قدم به قدم گز مى كنيم خيابانهائي را كه هرگز وجود نداشتند من دفتر تو را خط خطى مى كنم تو نوشته مرامرور تو كوير مى شوى ، پرعطش ترك ، ترك من مى بارم همه روياهايمان را آب مى برد وصداى آژير آتش نشاني كه از هيچ خيابانى عبور نکرد تا خفه كند صداى خروس بى محل همسايه را!!
برچسبها: 0
| Design By : Pars Skin |

